غریبانه

چشمم به راه مانده دلم پر بهانه است

 
شکوه بهار
نویسنده : چشم به راه - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
 

 

 

بیا که بی تو بهارم بِسان پاییز است

و شاخسار حیاتم به رنگ و بوی خزان

بیا و همچو نسیمی عبور کن از من

و بر نهال وجودم شکوفه ای بنشان

 

بیا به صوت خوش الحان بخوان دعای بهار

در آستانه تحویل در کنارم باش

مُقلّب این قلب پر گناهم شو

مُحوّل حال خراب و زارم باش

 

بیا که هفت سین من امسال ناقص است

به لطف سلامی تو کاملش گردان

کبوتر نِگهَم را ببین که خونین بال

به یُمن مَقدمِ سبزت نشسته در باران

 

بیا که ماهی احساس در میان تُنگ دلم

اسیر سینه تنگ است و بیقرار وصال

در آرزوی وسعت دریا و بحر پاکیهاست

بیا که بی حضور تو باشد خیال محال

 

بیا که به طبع ضعیفم دگر امیدی نیست

تمام قافیه ها گم شدند در شب تار

بیا که تو آغاز صبح اُمّیدی

و انتهای زمستانی ای شکوه بهار

 

جمعه ٢٠ اسفند ٨٩

به قلم چشم به راه


 
 
نیرنگ
نویسنده : چشم به راه - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
 

 

تابوتش را بر شانه هایشان نهاده بودند  

 و تشییع می کردند  پیکر پاره پاره اش را

و حال بر مزارش نشسته اند و فاتحه می خوانند . . .

.

.

خدا رحمتت کند  صداقت  که از وقتی مرحوم شدی

دیو  دروغ   به جانشینی تو منصوب شده و می تازد بر زمین و زمان   

.

.

.

اینجا هوا عجیب مسموم است

نفسم می گیرد

بوی تعفن می آید

بوی دروغ و نیرنگ . . .

 

سه شنبه ١٠ اسفند ٨٩