نویسنده :
چشم به راه - ساعت ٧:۳٧ ق.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
نه دل ماندن دارم و نه پای رفتن
ولی چاره ای نیست ، فرصت کوتاه است
آنقدر کوتاه که مجال پرسه زدن در دنیای مجازی را هم ندارم
پس رفتن را بر ماندن ترجیح می دهم و می روم
شاید درمان بی قراری هایم در این رفتن نهفته باشد . . .
بینهایت سپاسگزارم از تمام دوستان فرهیخته ای که در این هفت ماه
حضور من در " غریبانه " همراهیم کردند و دل به دلم دادند و پا به پایم
آمدند
ملتمس دعای خیرتان هستم ، حلالم کنید . . .
پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه دل ناتمام ماند . . .
یا حق
نویسنده :
چشم به راه - ساعت ٢:٢٧ ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
تیشه به ریشه ام بزن
خراب کن خانه ای را که از پای بست ویران است . . .
.................................................................................
آخرین تمنای من این است
که در آغوش بیکران تو تمام شوم ...
نویسنده :
چشم به راه - ساعت ۱٠:٠۸ ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
این روزها آسمان دیدگانم ابریست
کوچه دلم تیره و تار
و در و دیوار سینه ام شعله ور ...
به یاد آن غریبِ شهر که آرام آرام سوخت و آب شد
و آن شهرغریب که فقط نگاه کرد و نگاه کرد ...
این روزها عجیب هوایی شده ام
هوایی زیارت
زیارت گمشده ای که نمی دانم در کدامین تربت آرمیده است ...
...........................................................................
صلی الله علیک یا فاطمة الزهرا
ایتها الصدیقة الطاهرة سیدة نساءالعالمین
نویسنده :
چشم به راه - ساعت ۱۱:۳٥ ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
عجب نامردیه این دنیا !
آن زمان که خاطرخواهشی و مستِ محبتش
بی وفایی می کنه و از تو گریزانه
و آن وقت که با هزار مصیبت ازش دل میکنی و کاری به کارش نداری
عاشقِ سینه چاکت میشه و می افته دنبالت ...
عجب نامردیه این دنیا !
.............................................................................
قال امیرالمؤمنین علی علیه السلام :
اِنَّکَ اِن اَقبَلتَ علی الدنیا اَدبَرَت و اِنّکَ اِن اَدبَرتَ عَن الدنیا اَقبَلَت
یک شنبه شب ١۴ فروردین ٩٠
نویسنده :
چشم به راه - ساعت ٧:۳۳ ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
بیا که بی تو بهارم بِسان پاییز است
و شاخسار حیاتم به رنگ و بوی خزان
بیا و همچو نسیمی عبور کن از من
و بر نهال وجودم شکوفه ای بنشان
بیا به صوت خوش الحان بخوان دعای بهار
در آستانه تحویل در کنارم باش
مُقلّب این قلب پر گناهم شو
مُحوّل حال خراب و زارم باش
بیا که هفت سین من امسال ناقص است
به لطف سلامی تو کاملش گردان
کبوتر نِگهَم را ببین که خونین بال
به یُمن مَقدمِ سبزت نشسته در باران
بیا که ماهی احساس در میان تُنگ دلم
اسیر سینه تنگ است و بیقرار وصال
در آرزوی وسعت دریا و بحر پاکیهاست
بیا که بی حضور تو باشد خیال محال
بیا که به طبع ضعیفم دگر امیدی نیست
تمام قافیه ها گم شدند در شب تار
بیا که تو آغاز صبح اُمّیدی
و انتهای زمستانی ای شکوه بهار
جمعه ٢٠ اسفند ٨٩
به قلم چشم به راه
نویسنده :
چشم به راه - ساعت ۱٠:۱٠ ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
تابوتش را بر شانه هایشان نهاده بودند
و تشییع می کردند پیکر پاره پاره اش را
و حال بر مزارش نشسته اند و فاتحه می خوانند . . .
.
.
خدا رحمتت کند صداقت که از وقتی مرحوم شدی
دیو دروغ به جانشینی تو منصوب شده و می تازد بر زمین و زمان
.
.
.
اینجا هوا عجیب مسموم است
نفسم می گیرد
بوی تعفن می آید
بوی دروغ و نیرنگ . . .
سه شنبه ١٠ اسفند ٨٩
نویسنده :
چشم به راه - ساعت ٦:٤٢ ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
باران خواهد بارید
حتی اگر این خشکسالی کمی به درازا بکشد
.
.
باران خواهد بارید
و زمین چرکین و آلوده را خواهد شست
کویر دلها سیراب خواهد شد
و در آسمان دلگیر شهر ، رنگین کمان زیبای عشق نمایان خواهد گشت
.
.
باران خواهد بارید
و بذرهای نهفته محبت جوانه خواهد زد
درخت ایمان به بار خواهد نشست
و نهال ستمدیده عدالت سر به فلک خواهد کشید ...
عن قریب است که بر پهنه این دشت خموش
صوت خوش لهجه باران برسد بر گوشم
---------------------------------------------------------------------
نهم ربیع الاول ، عید غدیر ثانی مبارک
اللهم العن الجبت والطاغوت
اللهم عجل لولیک الفرج
یک شنبه ٢۴ بهمن ٨٩
نویسنده :
چشم به راه - ساعت ۱۱:٢۳ ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
آه از تو ای سقیفه !
ماه صفر که به انتها می رسد ، داغی که تو بر سینه ها نهاده ای تازه تر می شود
و زخمی که از جراحت تو بر جان ها نشسته کاری تر.
.
.
.
آه از تو ای سقیفه !
علی را می بینی که با اشک چشم پیکر روح عالم را شستشو می دهد و به آغوش خاک می سپارد.
این علی است حیدر کرار و مظهر العجائب کائنات که اینک رخت عزای اشرف مخلوقات را به تن کرده است و در ماتم رسول خدا مویه می کند.
کوردلانی که اینک در سایه تو شورا کرده اند ، غاصبین ولایت بر حق علی بعد از پیامبرند که سال هاست همچو گرگان درنده در کمین امروز نشسته اند تا تخم بدعت بنشانند و تیشه بر ریشه اسلام فرود آورند.
نعره ای بکش سقیفه و نا مردان دیو صفتی را که بر زمین تو گرد هم آمده اند به هلاکت رسان که اگر چنین نکنی ، تاریخ در نکبت این شورای ننگینشان تا دوردست ها به سیاهی خواهد نشست .
فریاد برآور سقیفه که اگر فریاد نزنی عن قریب است که این قوم فتنه گر درب خانه ای را که بوسه گاه جبرائیل امین است به آتش می کشند و دردانه عصمت را تا پای جان به ضرب تازیانه ها تسلی داغ پدر خواهند گفت .
زلزله ای به پا کن سقیفه و نا محرمان را بیرون کن که اگر نکنی ، کودکی که این روزها در کوچه سیلی خوردن مادر تماشا می کند ، دیری نمی پاید که خون دل هایی را که از جفای تو بر جگر دارد ، درون تشتی مقابل خواهر نمایان خواهد کرد .
آه ای سقیفه ! سکوت را بشکن و راضی به جور و جنایت این بد کاران مشو که اگر راضی شوی ، مُحرمی از راه خواهد رسید که خون خدا بر زمین تفتیده نینوا جاری می شود و رخت اسارت بر تن ناموس حق پوشانده خواهد شد .
آه از تو ای سقیفه که اگر امروز بر سر ساکنانت ویران نشوی ، داستان غربت آل الله با تو آغاز خواهد شد و حکایت تلخ ظلم و بی عدالتی در عالم ، از تو نشأت خواهد گرفت .
.
.
.
ماه صفر که به انتها می رسد ، مصیبت ها به اوج خود نزدیک تر می شود
و ماجرای ننگین سقیفه ، دوباره بر بستر تاریخ سایه می افکند . . .
الا لعنه الله علی القوم الظالمین
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
دوشنبه شب ١١ بهمن ٨٩
نویسنده :
چشم به راه - ساعت ٩:٤۸ ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٩
حبیبی یا حسین
می خواستم این بار بنویسم از اشتیاقم و ازسوز و گدازم و از بی تابی هایم و
از دلی که دارد می ترکد از درد دوری ، ولی . . .
مسافری دارم که عازم کربلاست
نامه ای نوشتم ، در پاکتی نهادم و مهر و مومش کردم و پشت پاکت نوشتم :
" برسد به دست ارباب "
نامه ام را به دست مسافرم می سپارم تا به اربابم حسین -علیه السلام- برساند...
ببخشید ! حرف های دل من محرمانه بود
دفتر خاطرات و صفحه وبلاگ جای محرمانه ها نیست !
...........................................................................................................................
می گویند خیلی ها پیاده راهی شده اند
و من
باز هم جا ماندم . . .
یک شنبه شب ٣ بهمن ٨٩
نویسنده :
چشم به راه - ساعت ۱٠:٥٦ ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٩
یا راحِمَ العَبَرات
مرا ببخش ! برای تو چیزی باقی نماند ...
.
.
چوب حراج زدم به دار و ندارم ...
یکی غرورم را برداشت و رفت ...
دیگری عزتم را به ثمن بخس خرید ...
به آن یکی آبرویم را مفت فروختم ...
کسی هم از راه رسید و اخلاصم را نشانه گرفت ...
جوانیم را هم به تاراج بردند ...
یک عده هم از ناکجا آباد آمدند و سرقفلی دلم را واگذارشان کردم ...
.
.
حال مانده ام با اشک چشم و آه !
این دو را هیچ کس نخرید
خریدارشان می شوی ؟؟ . . .
شنبه شب ٢۵ دی ٨٩
← صفحه بعد